سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی

امروز داشتم البوم بچگی هایم را ورق می زدم، نگاهم افتاد به عکس جشن تکلیفم، چقدر برایم ان دوران شیرین بود.
هیچ وقت روز جشن تکلیفم را فراموش نمیکنم، مادرم مرا سرتا پا سفید پوش کرده بود، چادرم سفید ساده با گلهای سبز رنگ برای حاشیه ی چادرم ، مقنعه ام نیز مانند چادرم.


ایقدر ذوق داشتم که از چند هفته قبل خودم را آماده کردم تا کارهای بدم را کنار بگذارم، دیگر کیک های خواهر کوچکترم را یواشکی از کیفش بر نمی داشتم بخورم، لباس برادر بزرگترم را به عنوان موکت برای خاله بازی کش نمی رفتم، دست در غذای مادرم نمی بردم تا آن را شور یا شیرین تر کنم ، از عمامه ی پدرم به عنوان طناب کشی استفاده نمی کردم، نماز صبح هایم را ساعت ده صبح نمیخواندم، با پسرخاله هایم گرگم به هوا بازی نمی کردم ...


روز موعود فرا رسید، همه با چادر های سفیدشان در مصلی قدس قم جمع شده بودند، در دلم به خدا می گفتم :" خدایا! خیلی دوست دارم، می دونی چرا؟ آخه همیشه دلم میخواست یه عالمه با شما حرف بزنم ، ولی خجالت می کشیدم، چون فکر میکردم خیلی کار دارید و وقت ندارید صحبت ما بچه ها رو بشنوید، مامان میگه، وقتی نه سالت شد، یعنی تو دیگه بزرگ شدی، نباید کار بدبد بکنی، خدا هم اینقدر برات وقت میزاره که نگو. ولی خدایا می دونی چیه؟ دلم برای پسرها می سوزه، اخه اونها شیش ساااال بیشر از ما باید صبر کنند!"


موقع اقامه ی نماز ظهر که شد، همه با قدهای یکسان و چادر های سفید یک دست، به صف نماز ایستادند، اینقدر این صحنه برایم شیرین بود که یک لحظه در دلم احساس غرور کردم، به خودم گفتم :" میگن تو بهشت فرشته های لباس سفید دارن، ما هم همه چادرمون سفیده، یعنی ما هم فرشته های خداییم؟!"


در همین حال و هوا ، صدای قد قامت الصلاة موذن بلند شد، سریع چند تار مویی که بیرون از مقنعه ام بود را داخل کردم و گفتم : "الله اکبر"


و این شیرین ترین تکبیری بود که در عمرم گفتم.




نوشته شده توسط :گل‌ پر


آمار وبلاگ

لینک های روزانه

لینک دوستان

کل یادداشت ها