سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی

گل پر، رفتی خونه قابلمه هات رو ور دار بیار با هم یه دست خاله بازی کنیم، منم عروسک هام رو میارم، این دفعه من بابا میشم تو مامان. قبول؟
ـ باشه قبول، من مامان میشم تو بابا.

با چه شور و حال خاصی اسباب بازی هایمان را وسط حیاط پخش می کردیم و شروع میکردیم به بازی کردن، یکی میشد پدر، یکی مادر، عروسک ها هم نقش بچه هایمان را بازی می کردند، مدام ادای پدر مادر هایمان را در می آوردیم، گاهی با عروسک هایمان قهر می کردیم، من اشپزی می کردم و در همان قابلمه های کوچک خود غذا درست می کردم و سر سفره می چیدم و اشاره به عروسکم می کردم و می گفتم :

"دخترم بابات از سر کار اومد بهش خسته نباشید بگی هاا ! وقتی اومد بهش سلام کن ولی زیاد اذیتش نکن، خسته ست، بزار بعد از ناهار باشه عزیزم؟" و بعد روی عروسک را می بوسم و کناری قرار می دادم .

همیشه در دلم آرزوی بزرگ شدن را داشتم، می خواستم مثل مادرم شوم، اداره ی یک خانه را به دست داشته باشم، بچه هارا ضبط کنم، آنها را تربیت کنم، غذا درست کنم، خانه را نظافت کنم...
وقتی نگاه میکنم این ها در ذاتمان بود، نه تنها من بلکه همه دختران، با این شور و حال بزرگ شدیم، ولی الان
نه از مادر دیروز خبری ست و نه از فرزند دیروز!

دلم برای بچه های الان می سوزد، دیگر از آن بازی هایشان خبری نیست، دیگر در کوچه برای خاله بازی فرش پهن نمی کنند، در کوچه ها گرگم به هوا بازی نمی کنند، صبح که از خواب بلند میشوند باید پا به مهد بگذارند تا اخر ساعت کاری پدر و مادر!

خانه هم نقش جایی را بازی میکند که  انتهای شب چند نفر را دور هم جمع می کند و دوباره صبح که میشود روز از نو و روزی از نو!

با این روش دیگر نه پسر از وظایف پدرانه خود چیزی میداند و نه دختر از وظایف مادرانه خود...
این یعنی سرآغاز بی زندگی، در زیر چتر زندگی نوین...!

تاثیر جنس در نوع بازی
بازی و رشد شخصیت
عوامل موثر در بازی کودکان
منشاء بازی مذهب است
والدین چه نقشی در تربیت مذهبی کودکان دارند؟






نوشته شده توسط :گل‌ پر



روز دختر به خیلی‌ها پیامک زدم که تبریک بگویم. در جواب‌اش پیامک‌های قشنگی هم گرفتم. یکی‌اش این بود: «روزت مبارک. امیدوارم مثل حنا با مسئولیت، مثل کوزت صبور، مثل ممول مهربان، مثل جودی شاد و سرزنده و مثل سیندرلا خوشبخت باشی. »
پیامک را که برای خواهر دوازده ساله‌ام خواندم بعضی از این شخصیت‌ها را نمی‌شناخت. دلم گرفت. من با این‌ها زندگی کرده‌بودم. با دیدن زندگی اینها بزرگ شدم، آن وقت چطور ممکن است یک دختر دوازده ساله اینها را نشناسد؟!
احساس می‌کنم مادربزرگش هستم نه خواهر بزرگتر! از بس که کودکی‌مان متفاوت بوده؛ آن هم فقط با حدود یک دهه اختلاف سن.



شخصیت‌های محبوب ما دختربچه بودند. حنا، کوزت، ممول، دختر مهربون، جودی، آن شرلی، پرین، هایدی، لوسیمی و ... . غیر از جودی که شیطنت‌هایش کمی از رفتار دخترانه خارج می‌زد بقیه‌شان دامن رنگی چین‌دار می‌پوشیدند، موهایشان را روبان می‌بستند و وردست مادرشان در آشپزخانه سرگرم بودند. دخترها قرمز پوش بودند و پسرها آبی. حتی خانوم کوچولویی که با پسر شجاع دوست بود یا بلفی و لیلی بیت را که می‌دیدیم می‌گفتیم خب همسایه هستند و هم‌بازی. یعنی غیر از این در فرهنگ‌ مفاهیم‌مان تعریف نشده‌بود.

آن وقت الگوی دختران امروز ما شده باربی. باربی با اندامی زنانه، وسایلی زنانه ورفتارهایی زنانه. حتی نسخه‌های – مثلا- اسلامی‌اش را هم که به اسم فولا و غیره و ذالک بسازند دردی دوا نمی‌کند. الگوی زنانه باربی دنیای دخترانه‌ها را به تاراج برده. دختران ما بچگی نکرده بزرگ می‌شوند و بزرگ نشده وارد دنیای زنانه می‌شوند.
نمی‌گویم حنا و پرین و لوسیمی الگوهای خوبی برای الان هستند؛ نه.! دریغ از یک روز درس و  دانش. آنها که همه‌اش داشتند در مزرعه و باغ و بستان می‌گشتند و حلقه گل درست می‌کردند!

دنیای دخترانه نشاط و شوق زندگی است. نمی‌شود آن را از سنوات عمر حذف کرد و بچه‌ها را بدون تغذیه روحی و بی‌مقدمه وسط معرکه زنانه انداخت.
خیلی درد است که بچه ده ساله از نگاه‌های معنا دار بازیگران زن و مرد سریال بگوید پس چرا از همدیگر خواستگاری نمی‌کنند؟ خسته شدم دیگر!
این بلوغ زودرس، دختر بچه‌ها را به کجا می‌کشاند؟

+ لینک این مطلب در شبکه خبر دانشجو
+ گفتگوی آزاد درباره این مطلب در باشگاه مهندسان ایران

+ برای نسلی که فراموش شده‌اند.



نوشته شده توسط :گل دختر


« یاد آن روزها بخیر »
88/6/31 - 4:0 ص

نویسنده مطلب: گل پر
یادش بخیر، یک هفته مونده بود به اینکه مدرسه ها باز بشه، پدرم همیشه خودش تنها می رفت لوازم التحریر فروشی و دفتر و مداد و پاک کن و تراش و مدادرنگی برامون میخرید و می اورد خونه، هنوز پاش به خونه نرسیده با ذوق و شوق خاصی لوازم رو از دستش می گرفتیم و وسط خونه پهن می کردیم و شروع می کردیم به جلد کردن دفترهامون، اونم دفترهای که روی جلدش عکس یک آدمک بود که به تخته سیاه اشاره می کرد و پشتش هم یه جمله ای نوشته بود که هیچ وقت یادم نمی ره "تعلیم و تعلم عبادت است" این قدر خوشحال می شدم که شاید تا روزی که باید برای رفتن به مدرسه آماده می شدم بیشتر از صد بار این دفترها رو ورق می زدم و با خودم تقسیم بندی می کردم توی این ریاضی، این املا، اینم انشا تازه دفتر صد برگم چون زیاد بود دو قسمت می کردم از یک طرف ریاضی می نوشتم و از اون طرف یه چیز دیگه ...

روی همه ی وسائل هامون هم اسممون رو می نوشتیم تا مبادا گم بشه، برای تراش کردن مدادهامون هم باید مادرم یا برادر بزرگترم این کار رو انجام میداد، چون مداد که دستم می اومد چند روز نشده همه اش رو می تراشیدم، ولی اینطور برخورد خانواده ام رو اگرچه اون روزهای ابتدایی دال بر سخت گیرشون می ذاشتم ولی الان می فهمم که بهترین کار رو می کردن، چون اینطوری فهمیدم اسراف یعنی چی... اون موقع نه دفتر زرق و برق دار  داشتیم و نه مداد پاک کن آنچنانی و نه هر سال کیف و کفش جدید می خریدیم و فرم مدرسه عوض میکردیم...

امروز بعد از سالها وقتی برای خرید لوازم تحریر رفتم سر خیابونمون این خاطرات مثل برق برام تداعی شد، دختری رو دیدم که داره زار زار گریه میکنه و به باباش دفتری رو نشون میده که عکس باربی روشه، رو کردم به پدرش و بهش گفتم چرا براش نمی خری، گفت قدرت خریدش رو ندارم میخوام از این دفترهای تعاونی براش بخرم که قبول نمی کنه!

از اون طرف آقا پسری رو دیدم که با خوشحالی کیفی رو تو دستش گرفته که عکس جومونگ روشه و بلند بلند داد میزنه و میگه من با این کیف به هدف والام می رسم! برام جالب بود، به مادرش گفتم چرا از این لوازم التحریر هایی می خری که اینطوری پسرتون رو تحت تأثیر قرار میده؟! در جوابم گفت:خب وقتی قدرت خرید دارم چرا نخرم خب این لوازم التحریر خیلی قشنگ تره هم از نظر کیفیت هم از نظر زیبایی جلد، ترجیح می دم از این دفترها و لوازم التحریرها برای پسرم بخرم.

به نظر من وسایل التحریر به مثابه یک رسانه است که حاوی پیامهایی هستند که در آن مستترند و باید در مورد آن حساسیت نشون بدیم. به همین دلیل سازمانهای مسئول همچون آموزش و پرورش، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و وزارت بازرگانی باید این محصولات را مدیریت کنند و بر آن کنترل داشته باشند که متاسفانه در کشور ما اصلا این اتفاق نمی افتد.

اینکه هر از چندگاهی شخصیتی خارج از مرزهای ما وارد دنیای مجازی می شه و مورد استقبال قرار می گیره و روی لوازم التحریر حک میشه این نشون دهنده ی اینه که ما در نظام هنری خود با ضعف شدیدی مواجه هستیم که ناشی از برخورد نامناسب مسئولان با حوزه هنر ست...

پیام هایی که یک تصویر میده هیچ وقت نمیتونه یک نوشته بده و استفاده از این نوع لوازم التحریر ها تاثیرات بلند مدت و کوتاه مدت بر ذهن کودکان می زاره، کوتاه مدتش اینه که ذائقه فرهنگی و ارزشی کودکان و نوجوانان را تغییر می ده و در بلند مدت هم براشون به صورت یک  الگو در میاد و دانش‌آموز با دیدن تصاویر درج شده روی کیف، ‌ تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد.
 در صورتی که تصویر روی لوازم‌التحریر یا کیف، ‌مثبت باشه پیام سازنده تربیتی داره و‌ اثرات مثبتی بر دانش‌آموز می‌گذاره و در غیر این صورت نتیجه ی عکس داره.

خانواده‌ها باید این موضوع را مورد بررسی قرار بدن که تصاویر، ‌ چه نوع پیامی منتقل می‌کنه و آیا پیامی که منتقل می کنه با فرهنگ، باورهای خانواده و نیازهای تربیتی کودک و نوجوان همخوانی داره یا خیر و همچنین در انتخاب لباس ، کتاب، بازی های رایانه ای، حتی اسباب‌بازی کودکان با توجه به اثربخشی تصاویر و پیام‌های آنها دقت لازم رو بکنند.

اما سوالی که هنوز توی ذهن من مونده اینه که ، چرا با وجود فرهنگ غنی که خودمون داریم و از قدمت بسیار بالایی هم برخورداره، چرا نیاییم ازش استفاده کنیم تا دارا و سارا و ... جای شخصیت های کارتونی و یا تلویزیونی مثل مرد عنکبوتی، شرک، جومونگ، سوسانو... بگیرند؟!
لینک این مطلب در شبکه خبری دانشجو

خانواده‌ها به تصاویر لوازم‌التحریر فرزندانشان در هنگام خرید توجه کنند
آمریکایی سازی دختران
سوسانو و جومونگ همکلاس دانش‌آموزان ایرانی در مدرسه
یکه تازی جومونگ و سوسانا در عصر بی الگویی کودکان ایرانی




نوشته شده توسط :گل‌ پر


« غصه های جزیره »
85/7/10 - 6:30 ص

16 تیر 1385

سارا ، فیلیسیتی ، خاله هتی ، خاله اُلیویا ،... . الان می فهمم که با اینها زندگی کردم . از غمهاشان محزون شدم و از شادی هایشان شاد . وقتی که سریال قصه های جزیره را برای بار اول می ذاشت دوره راهنمایی بودم . شنبه ها علاوه بر مدرسه کلاس زبان هم داشتم و شبهای شنبه با هر بدبختی و بیخوابی کشیدنی که بود قصه های جزیره را میدیدم . بیش از یک سال !

هفته ها می گذشت و من و سارا اینا هم بزرگ می شدیم .

 اما یهو... یهو... اونا خیلی بزرگ شدن . یهو دیدیم فیلیسیتی داره میره خونه بخت . سارا رفته شهر دیگه درس بخونه . فیلیکس مرد جوانی شده برای خودش .

من هنوز همون دختر بچه راهنمایی بودم که زنگهای تفریح شمع ، گل ، پروانه بازی می کردم ؛ اما احساسات بچه های یهو بزرگ شده جزیره را می تونستم بفهمم .

الآن به بزرگی قسمتهای آخر سارا شدم ... اما نگرانم . نگران آن خواهر کوچولوی دبستانی که  قصه های سارا می بیند . آن هم هر روز ،نه هفته ای یک بار . سارا دوباره یهو به دنیای آدم بزرگها می پرد و خواهرم ...

دیگه گذشت آن زمان که دختر بچه ها با عروسکهای به سایز و اندام بچه عشق می کردند و برایش مادری می کردند . دیگه همبازی دختران ما باربی های بالغی هستند که دوست پسر دارند و باردار هم می شوند!

حالا تو مادر من... هی فرت و فرت برای دخترت باربی و وسائل باربی بخر و چشمت را به روی آینده اش ببند .

می دانستید اگر تمام عروسکهای باربی جهان را کنار هم قرار دهیم به طول هفت کمربند برای کره زمین می شود!؟

می بینید طول حماقت مردمان را؟!

 

طول حماقت مردمان این کره خاکی حتی طویل تر از نوار غزه ای است که وقتی در خواب جهانی بودیم باران تابستان بر سرشان بارش گرفت .

میشد در فریاد های « هدی » ، غم این جزیره دور افتاده از اذهان را شنید و بیدار شد . اما اگر موسیقی و گوینده اخبار و صهیون و زهر انار می ذاشتند!

غصه های جزیره به وسعت اقیانوس اطرافش است .



  • کلمات کلیدی :

  • نوشته شده توسط :گل دختر


    « عروسک تصویر آینده (1) »
    85/7/9 - 2:12 ص

    3 دی 1384

    یکی دو سال پیش بود که نمایشگاهی در مورد عروسک باربی ، تاریخچه و اهدافش و بعد معرفی عروسکهای دارا و سارا داشتیم .

    با عنوان :

    عروسک تصویر آینده

    امروز توی سایت بازتاب مطلبی رو در مورد جراحیهای زیبایی زنان و تقلید آنان از مانکن های غربی خوندم و یادم به اون نمایشگاه افتاد . انشاالله در فرصت مناسبی مطلبهای جالبی که دارم رو میزنم تو وبلاگ فقط یه نکته رو بگم که

    کارشناسان معتقدند که اگر زنی با اندام باربی وجود داشته باشد هرگز قادر به راه رفتن نخواهد بود .

    چه بی فکرانه اسیر الگوهای وارداتی غرب شدیم!

    زنده باد آزادی!!!!!!

     



  • کلمات کلیدی :

  • نوشته شده توسط :گل دختر


    آمار وبلاگ

    لینک های روزانه

    لینک دوستان

    کل یادداشت ها